
| نام شما : |
| ایمیل شما : |
| نام دوست شما: |
| ایمیل دوست شما: |
نویسنده: راوی حق
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مؤدبانه گفت :
ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... ( *)می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ...
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد
خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم
مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...
نویسنده: راوی حق
مشروح بیانات حضرت آیتالله العظمی خامنهای که در اجلاس «علما و بیداری اسلامی» در تهران ایراد شده، بدین شرح است:

ولی امر مسلمین جهان
فرمودند: بیداری اسلامی پدیده شگرفی است که اگر به اذنالله، سالم بماند و
ادامه یابد، قادر خواهد بود سر برآوردنِ تمدن اسلامی را در چشماندازی نه
چندان دوردست، برای امت اسلامی و آنگاه برای جهان بشریت رقم زند...
نویسنده: راوی حق
. . . من كه فقط يك فضولي كردم، روضه اي نخواندم، چيزي نگفتم، «ديگر مرا مادر نخوانيد»ي نسرودم، اما حاج آقا، اين را هم خوب يادم هست كه عينك شان را در آوردند و دست كشيدند روي آن چند قطره اشكي كه جاري شده بود روي گونه... آنگاه حاضر جوابي هميشگي شان، افتاد روي دنده عشق... في المجلس، در گوشم نجوا كردند؛ «اي مدينه! ياد داري پيش از اين، يك مدينه بود و يك ام البنين؛ بود كانون وفا كاشانه ام، بوي زهرا مي رسيد از خانه ام».

اين را هم خوب يادم هست كه وقتي بچه بودم، روزي مادرم گفت: «برو نان
بخر! سفره خانم ام البنين داريم». رفتم به نانوا گفتم: 50 تا نان مي خواهم. گفت:
50 تا؟! گفتم: «سفره خانم ام البنين داريم». پول نان را نگرفت. گفت: «مرا هم در
نذرتان شريك كنيد». حتي اين را هم خوب يادم هست كه نانواي محل، چشمانش گرم شد، بنا
كرد گريه كردن. من كه روضه نخوانده بودم...
نویسنده: راوی حق
حمايت هاي مردمي از من به حدي رسيده كه اگر وارد صحنه نشوم، صحنه بر من وارد خواهد شد و ملائكه بر صورتم تف خواهند كرد، لذا پنجشنبه اين هفته نه، سه شنبه اون هفته، با حضور در قطعه منافقين رسما اعلام نامزدي خواهم كرد!

ين فعال سياسي خاطرنشان كرد؛
لاكردار از بس تعداد نامزدها زياد شده، بيم آن مي رود كه تعداد نامزدها از
تعداد راي دهندگان فزوني بگيرد!
با اين حساب بهتر است از اين به بعد، كساني كه نمي خواهند بيايند، اعلام كنند!
نویسنده: راوی حق

آقا به پیام سالتان می نازیم/ لب تر بکنی ما سر و جان می بازیم
در عرصه اقتصادی و سیاسی/ با امر شما حماسه ها می سازیم
نویسنده: راوی حق

پنجم ماه جمادى الاولى سال پنجم هجرى، مصادف است با سالروز ولادت حضرت زینب کبری(س)، تربیت و پرورش این مروارید گرانبها و بىمانند در کنار پیغمبر اکرم(ص) و در خانه رسالت بوده است. زینب کبرى (س) دُرّ زهراى مرضیه(س) از دست پسر عموى پیغمبر، امیرالمؤمنین(ع) غذا و خوراک خورده و رشد کرده است؛ نموّی قدسى و پاکیزه داشته و پنج تن اهل کساء نسبت به تربیت، پرورش، تعلیم او کوشش کردهاند، مربى و مؤدب و معلم این بانوی بزرگوار بودهاند.
سه وظیفه مهم حضرت زینب(س)
پس از شهادت امام حسین (ع) زینب (س) مىدید بزرگترین وظیفه و مسئولیتش سه چیز است:
نخست؛ از حجت خدا و امام وقت، حضرت سجاد (ع) حمایت کند و وى را از گزند دشمن حفظ نماید.
دوم؛ پیام شهیدان را به همه جا برساند و راه آنها را دنبال کند؛ که این مسئله از همه مهمتر بود.
سوم؛ طبق وصیت برادرش از خانوادههاى شهیدان و از کودکانى که پدران آنها
به شهادت رسیدهاند، سرپرستى کرده و روحیه آنها را در سطحى عالى نگاه دارد . . .
نویسنده: راوی حق
یکی از محافظان مقام معظم رهبری در خاطره ای گفت: یک روز که مقام معظم رهبری به کوههای اطراف تهران برای کوه پیمایی رفته بودند، با دختر و پسری دانشجو برخورد می کنند که به لحاظ ظاهری وضع نامناسبی داشتند
آنها به یک باره در مقابل گروه ما قرار گرفتند و فرصت جمع و جور کردن و رسیدگی به وضع ظاهری خودشان نداشتند از رفتار آنها مشخص بود که خیلی ترسیده بودند واینگونه به نظر می رسید که آنها تصور می کردند که الآن آقا دستور دستگیری آنها را فورا صادر خواهد کرد. ولی برخلاف تصور آنها آقا با آنها سلام و علیک گرمی کرد و پرسید که شما زن و شوهر هستید؟(البته آقا می دانست)؛ آن پسر وقتی با خلق زیبای آقا مواحه شد، واقعیت را گفت؛ و جواب داد خیرمن و این دختر دوست هستیم.
آقا ابتدا در باره ورزش و مزایای آن با آنها صحبت کرد و بعد فرمود : بد نیست صیغه محرمیتی هم در میان شما برقرار شود و شما با هم ازدواج کنید. آقا به آنها پیشنهاد داد که اگر مایل بودید در فلان تاریخ بیائید، ومن هم آمادگی دارم که شخصا خطبه عقد شما را بخوانم. آن دو خدا حافظی کردند و طبق قرار همراه خانواده خود در همان تاریخ به محضر ایشان رسیدند
آقا هم خطبه عقد آن دو را جاری کردند . با برخورد کریمانه ایشان این دو جوان مسیر زندگی خود را تغییر دادند آن دختر غیر محجبه به یک دختر محجبه و معنوی و آن پسر دانشجو هم به یک جوان مذهبی مبدل شدند